این راه من بود

محتوای کتاب زندگی هرکس, نقشه‌ی راههای رفته‌ی اوست. هرگز نشنیدم دو نفر را با کتاب زندگی‌ کاملاً مشابه. راه زندگی هرکس همچون اثر انگشت, منحصر به فرد است. این که پیش روی‌تان است چیزی جز اثر انگشت من نیست.

این راه من بود

محتوای کتاب زندگی هرکس, نقشه‌ی راههای رفته‌ی اوست. هرگز نشنیدم دو نفر را با کتاب زندگی‌ کاملاً مشابه. راه زندگی هرکس همچون اثر انگشت, منحصر به فرد است. این که پیش روی‌تان است چیزی جز اثر انگشت من نیست.

این راه من بود

ای که پنجاه رفت و در خوابی . . .

يكشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۴۳ ب.ظ

اولین آشنایی‌ام با آثار «سعدی شیرازی» به سال‌های آغازین راهنمایی برمی‌گردد که یکی از فصل‌های کتاب فارسی‌مان موضوع «گلستان سعدی» بود و انگیزه‌ی شیخ از تحریر آن به صورتی مجمل و ادیبانه و حکمت‌آمیز آمده بود.

دیباچه‌ی گلستان با عباراتی سحرآمیز و در اوج کلام ادبی نوشته شده. حال و هوایی صنوبری، حوضی از واژه‌های نقره‌ای و نسیمی دل‌انگیز از ادبیات غنی پارسی همه‌ی آن چیزی است که از گلستان سعدی انتظار داری.

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و بشکر اندرش مزید نعمت، هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون برمی‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت، شکری واجب.

گویی آیه‌ای از کتاب آسمانی است. واژه‌ها و عباراتی سنگین و در عین حال، قابل فهم. گویی معجزه است که به سادگی در ذهن، حک می‌شود. حفظ کردنش انرژی زیادی نمی‌خواهد مثل سوره حمد و اخلاص قرآن که هیچکس نمی‌داند چه زمانی آن را حفظ کرده و هیچکس تلاشی برای بخاطر سپردنش ندارد. همین‌گونه در سینه‌ی روحت نقش بسته.

پس از وصف نعمت‌های گسترده خداوند به ثنای رسول اکرم می‌پردازد و با این مطلع که:

بلــغ العــلی بکمـــالـه
کشف الدجی بجماله

حسنت جمیع خصاله
صــــلوا علیــــه و آلـه

انصافاً از این پسندیده‌تر کسی را نمی‌توان ستود. سعدی در این چهار خط که به زبان عربی است و هر خط از سه کلمه تشکیل شده، به سادگی صورت و سیرت رسول الله را می‌ستاید و بر جمیع مراتبش درود می‌فرستد

و آنگاه به ذکر داستان اهتمامش به تحریر گلستان می‌رسد.

یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می‌خوردم و سنگ سراچه‌ی دل به الماس آب دیده می‌سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می‌گفتم:

هر دم از عمر می رود نفسی
چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی

خجل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل

هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت

وان دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی

یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار

نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آنکس که گوی نیکی برد

برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس تو پیش فرست

عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غرّه هنوز

ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار

هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید

اما این روزها، روزهای پایان پنجاه سالگی خودم نیز هست. آن روزها هرگز گمان نمی‌کردم پنجاه‌سالگی‌ام اینقدر زود فرا برسد. پنجاه سالگی به چشم بهم زدنی غافلگیرم کرد. پنج دهه که هر کدام‌شان بابی از دیدار و تجربه‌اند. هر کدام پایه‌های جهان‌بینی و استدلالم شدند. منطق و فلسفه‌ی وجودیم بر اساس این پنج باب شکل گرفته‌اند هرچند خودم را به شکلی دیگر صورت بخشم از چنگ این پنج باب نمی‌توانم گریختن. شکلم، رفتارم، منشم، شخصیتم و هر چه که مرا از دیگران ممتاز می‌کند برخاسته از این پنج باب است.

امروز که پشت سرم را نگاه می‌کنم داستان بلندی را مرور می‌کنم که شخصیت اولش خودم هستم و خیلی جالبه که بازی این شخصیت از نظر خودم بازی خوبی نبوده اما بضاعتم برای اجرای بازی همین بوده و بیشتر تحت تأثیر بازی دیگران بوده‌ام. کمتر اتفاق افتاده که از  خودم بازی ارائه دهم. می‌توانم بگویم که بیشتر جوگیر شده‌ام و شلنگ و تخته‌ای هم انداخته‌ام تا یکوقت بینندگان فکر نکنند من سیاهی لشکرم.

  • وحید معینی جزنی

نظرات  (۱)

  • خانم کارمند
  • عمرتون با عزت :) ما همه بازیگریم در صحنه زندگی ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی